صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 552785
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 85
Rss
طراح قالب
GraphistThem253

صندوق محرمانه‌ی آمریکایی‌ها(از خاطرات مقام معظم رهبری)

[در زمان رژیم پهلوی] آمریکایی ها هواپیماهاى جنگى و بقیه‌ى ابزارهاى خودشان را به ما مى‌فروختند؛ ولى اجازه‌ى تعمیر آنها را به ما نمى‌دادند! البته داستان آن فروشها هم داستان عجیبى است. آن روز صندوق مشترکى بین ایران و امریکا وجود داشت که بنده اوایل انقلاب که به وزارت دفاع رفتم و در آن‌جا مشغول کار شدم، این را کشف کردم؛ بعد به مجلس رفتم و آن را پیگیرى کردم، که متأسفانه تا امروز هم امریکاییها جواب نداده‌اند! صندوقى با نام اختصارى F.M.S داشتند که دولت ایران پول را در آن صندوق مى‌ریخت؛ اما قیمت جنس و نوع جنس و برداشت پول را امریکاییها به عهده داشتند! وقتى انقلاب پیروز شد، میلیاردها دلار در این صندوق پول بود که هنوز هم امریکاییها جوابى نداده‌اند و آن پولها را به ملت ایران برنگردانده‌اند.

بیانات در جلسه‌ى پرسش و پاسخ دانشجویان دانشگاه صنعتى امیرکبیر
22/12/1379
منبع:  www.khamenei.ir
پنج شنبه جهاردهم 8 1388
آرامش در برابر خدا
هنگامى که حضرت امیر(ع) مشغول نماز مى‏شد، با همه وجود، متوجّه خدا بود و از دنیا و آن چه در اوست بریده مى‏شد؛ به گونه‏اى که فقط در این هنگام مى‏شد تیر و تیغ بر جاى مانده از جنگ را از بدنش خارج کرد.
روزى به پاى آن حضرت، تیرى اصابت کرد و پاره‏اى از آن در پاى ایشان مانْد که درآوردنش مشکل بود. در این باره، حضرت زهرا (س) فرمودند: «هنگام نماز، آن را از پایش بیرون آورید؛ چون در آن حالت، متوجّه آنچه بر او مى‏گذرد نیست». آن ها نیز چنین کردند.
دسته ها : داستان روز
سه شنبه دوازدهم 8 1388
فیلم بازدید مقام معظم رهبری  از وضعیت بازداشت‌شدگان لانه‌ی جاسوسی:
» حجم: 19 مگابایت [
لینک دانلود مستقیم]، 6 دقیقه،فرمت: wmv

بیانات‌ مقام معظم رهبری در دیدار دانش‌آموزان در آستانه سیزدهم آبان‌

15 ذى‌القعده 1430
بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌

خوشامد عرض میکنم به همه‌ى شما جوانان عزیز، دانشجویان، دانش‌آموزان و خانواده‌هاى معظم شهیدان.

روز 13 آبان را ملت ما و مسئولین ما نامگذارى کردند: روز مبارزه‌ى با استکبار جهانى. مبارزه یک امر مهم و پیچیده است. با هر پدیده‌اى یک جور میشود مبارزه کرد. با دشمنى که در مرزها به کشور حمله میکند، یک جور باید مبارزه کرد؛ با دشمنى که شیوه‌هاى امنیتى را به کار میبرد، یک جور باید مبارزه کرد؛ با دشمنى که اساس یک ملت را، یک جامعه و یک کشور را تهدید میکند و از بنِ دندان با یک ملت دشمنى میورزد و انواع روشها را به کار میبرد هم یک جور باید مبارزه کرد. یک مبارزه‌ى صحیح، منطقى و معقول و در عین حال قاطع، احتیاج دارد به چند چیز:

یکى انگیزه‌ى برخاسته از ایمان است. با دستور نمیشود ملتى را، جوانانى را وادار کرد به ایستادگىِ در یک میدان دشوار. باید انگیزه از دل بجوشد؛ آن هم انگیزه‌ى ناشى از ایمان. این در جوانهاى ما امروز به حد کافى وجود دارد؛ من با اطلاع عرض میکنم، با آشنائى با نسل جوانمان و قشر جوانمان عرض میکنم: امروز جوانهاى ما از آن روزى که در سال 57، رژیم پهلوى - رژیم دست‌نشانده‌ى آمریکا - به جوانان ما تو همین خیابانها حمله کرد و خون آنها را ریخت، انگیزه‌ى‌شان بیشتر است و کمتر نیست.

از آن روزى هم که یک عده جوان رفتند سفارت آمریکا را که مرکز و پایگاه توطئه‌ى علیه انقلاب شده بود تسخیر کردند، امروز جوانان ما انگیزه‌شان کمتر نیست؛ اگر بیشتر نباشد. علت هم واضح است؛ چون سى سال تجربه، متراکم در تاریخ این ملت ثبت شده است. ذهن بیدار جوان، چشم باز جوان، ولو آن روزها را ندیده است؛ اما این تجربه‌ها را تحویل میگیرد. نسل به نسل تجربه‌هاى یک ملت غنى‌تر، عمیق‌تر و مفیدتر میشود. پس جوانان امروز ما از لحاظ انگیزه هیچى کسر ندارند. صرف‌نظر از یک عده انقلابى فرسوده‌ى پشیمان که به دلائل گوناگون، زندگى راحت را، سازش را ترجیح دادند، یا به ساز دشمن رقصیدن را عیب ندانستند، جوانِ کشور، توده‌ى ملت که اکثریت هم جوان هستند، این انگیزه‌ى عمیق را دارند. من به شما عرض کنم: اگر امروز حادثه‌اى مثل جنگ تحمیلى که در سال 59 پیش آمد، در کشور ما بُروز کند، هجوم جوانان به جبهه و داوطلبى آنها براى مواجهه‌ى با دشمنِ آشکار و رو به رو، از سال 59 و 60 بمراتب بیشتر خواهد بود.

یک عنصر دیگرى که لازم است، بصیرت است. اینى که ملاحظه میکنید بنده مکرر در دیدار جوانها، دانشجویان، قشرهاى مختلف مردم، بر روى بصیرت تکیه میکنم، براى این است که در وضع بسیار مهم امروزِ دنیا و موقعیت استثنائى کشور عزیز ما - امروز در دنیا که موقعیت ممتازى است - هرگونه حرکت عمومى به یک بصیرت عمومى احتیاج دارد. البته من این را هم به شما بگویم: امروز بصیرت جوانهاى ما هم از جوانان آن روزگارِ اول انقلاب و در اثناى انقلاب، یقیناً بیشتر است. خیلى چیزها را شما امروز میدانید، براى شما جزو واضحات است، که آن روزها باید براى جوانها، آنها را شرح میدادیم، بیان میکردیم؛ اما امروز جوانهاى ما اینها را میدانند؛ بصیرت بالاست. در عین حال من تأکید میکنم بر روى بصیرت.

حالا اولین مسئله‌ى بصیرت این است که این استکبار چیست که باید با آن مبارزه کرد. استکبار یعنى قدرتى در دنیا یا قدرتهائى در دنیا؛ چون نگاه میکنند به خودشان، مى‌بینند داراى امکانات پولى و تسلیحاتى و تبلیغاتى هستند؛ بنابراین باید به خودشان حق بدهند که در امور زندگى کشورها و ملتهاى دیگر، دخالتهاى مالکانه بکنند؛ این معناى استکبار است. روح سطله‌گرى؛ این در کشور ما قبل از انقلاب به صورت واضحى بود. یعنى آمریکا مستکبرانه بر این کشور پهناور، بر این ملت بزرگ با این تاریخ غنى پنجه انداخته بود و در امور مهم و اساسى کشور ما دخالت میکرد. علت هم این بود که زمامداران کشور فاسد بودند، در ملت جایگاهى نداشتند، دنبال تکیه‌گاه میگشتند، به آمریکا تکیه میکردند. آمریکا هم که مفت به کسى چیزى نمیدهد؛ حمایت از آنها را در گرو دخالت کامل در امور کشور قرار داده بود. شاید براى شما تعجب‌آور باشد، اما بدانید شاه - محمدرضا - براى اینکه یک نخست‌وزیرى را از کار برکنار کند و یک نخست‌وزیر دیگر را جاى او بیاورد، مجبور شد برود آمریکا، دو هفته، سه هفته در آمریکا بماند، تا موافقت آنها را جلب کند که این زید را از کار برکنار کند، این عمرو را به جاى او بگذارد! کار کشور ما به اینجا رسیده بود. در سالهاى آخرِ حکومت پهلوى از این هم زشت‌تر بود. بحث رفتن به آمریکا دیگر نبود؛ همین‌جا سفیر آمریکا و سفیر انگلیس به کاخ شاه میرفتند، به او میگفتند شما در قضیه‌ى نفت اینجورى عمل کنید، در قضیه‌ى ارتباطات جهانى اینجورى عمل کنید، با ملت اینجورى عمل کنید، با مبارزین اینجورى عمل کنید؛ دستور میدادند. شاه هم قبول میکرد. خوب، وقتى که رئیس یک مملکت اینقدر ضعیف، اینقدر زبون، اینقدر در مقابل بیگانگان تسلیم باشد، دیگران وضعشان معلوم است. این وضع کشور ما بود. استکبار معنایش این است.

آمریکا یک مستکبر به تمام معناست. مسئله‌ى ما هم فقط نیست، مسئله‌ى دنیاست؛ مسئله‌ى دنیاى اسلام است. آمریکائى‌ها نسبت به همه جاى دنیا این روح استکبارى را دارند. در جنگ بین‌الملل دوم، بعد از آنى که ژاپن را شکست دادند، پایگاه در آنجا درست کردند، که هنوز پایگاه آمریکائى‌ها در ژاپن هست. ژاپنى‌ها با این همه پیشرفتهاى علمى، هنوز نتوانستند پایگاه آمریکا را در ژاپن جمع کنند! آنجا پایگاه نظامى دارد؛ به مردم ظلم میکنند، اذیت هم میکنند، تو روزنامه‌ها هم آمد، خبرگزارى‌ها هم گفتند؛ تجاوز به نوامیس و کارهاى‌خلاف دیگر؛ اما هنوز در آنجا هست. در کره‌ى جنوبى هم پایگاه‌هاى آمریکا هنوز هست. در عراق، نقشه‌ى آمریکا این است که پایگاه بسازد و پنجاه سال، صد سال در عراق مستقر بشود؛ و در افغانستان؛ چون افغانستان نقطه‌اى است که اگر آنجا پایگاه داشته باشند، میتوانند بر کشورهاى آسیاى جنوب غربى، بر روسیه، بر چین، بر هند، بر پاکستان و بر ایران تسلط داشته باشند. دارند این همه آنجا تلاش میکنند، براى اینکه آنجا پایگاه دائم درست کنند و بمانند. این معناى استکبار است.

ملت ایران با ساقط کردن رژیم دست‌نشانده‌ى آمریکا، آمریکا را از این کشور بیرون کرد. خوب، آمریکائى‌ها میتوانستند بعد از انقلاب بلافاصله به خود بیایند، ببینند که این ملت، اینچنین نیرومند است. رژیمى را که شرق و غرب از او حمایت میکنند، میتواند از جا بکَند؛ میتواند بساط پادشاهى را با سابقه‌ى 2500 ساله درهم بنوردد و جمع کند بیندازد دور. آنها میتوانستند از ملت ایران عذرخواهى کنند؛ میتوانستند ضربه‌هائى را که به ملت ما زدند، آن مقدارى‌اش که قابل جبران است، جبران کنند. اگر این کار را میکردند، مسئله‌ى آنها با ایران حل میشد. اگر چه جمهورى اسلامى همچنان به خاطر ظلمهائى که در دنیاى اسلام میکنند، معترض باقى میماند، اما این نقار شدیدى که بین آنها و جمهورى اسلامى و ملت ایران بود، به این شکل باقى نمیماند. اما آنها این کار را نکردند. آنها نه عذرخواهى کردند، نه از سقوط رژیم سلطنتى عبرت گرفتند؛ بلکه از همان ماه‌هاى اول، شمشیر را از رو بستند و سفارت شد مرکز توطئه؛ لانه‌ى جاسوسى، مرکز ارتباطات مشکوک براى تحریک این و آن، براى اینکه شاید بتوانند جمهورى اسلامى را به زمین بزنند؛ شاید بتوانند جمهورى اسلامى را شکست بدهند. این اشتباه بزرگ را آمریکائى‌ها کردند. بعد هم هر چه توانستند و هر چه از دستشان برمى‌آمد، با جمهورى اسلامى و با ملت عزیز و کشور ما کردند، که یک نمونه‌اش حمله کردن به طبس است؛ یک نمونه‌اش قضیه‌ى سرنگون کردن هواپیماى مسافرى ماست که نزدیک سیصد نفر را در خلیج فارس کشتند - هواپیماى مسافرى را زدند و انداختند توى آب - یک نمونه‌اش حمله به سکوهاى نفتى ماست - که در خلیج فارس به سکوى نفتى ما زمانِ ریگان حمله کردند - یک نمونه‌اش کمکهاى همه‌جانبه به صدام بعثى خبیث است، براى اینکه شاید بتوانند او را در جنگ بر ما پیروز کنند و جمهورى اسلامى را ضربه بزنند. از این قبیل اگر بخواهیم براى جنایات آمریکا فهرست درست کنیم، یک کتاب میشود. یکى از وزراى دفاع آمریکا در برهه‌اى، حرف دل آمریکائى‌ها را زد؛ گفت: ما باید ریشه‌ى ملت ایران را بکَنیم. ملاحظه میکنید؛ ریشه‌ى ملت ایران، نه دولت ایران، نه جمهورى اسلامى. درست میفهمید؛ میفهمید که جمهورى اسلامى یعنى ملت؛ مسئولین جمهورى اسلامى یعنى همه‌ى ملت ایران؛ لذا میگفت باید ریشه‌ى ملت ایران را بزنیم. این روش آمریکائى‌ها بود. هر کار هم از دستشان برمى‌آمد، کردند.

امام بزرگوار ما، آن مرد استثنائى تاریخ که حقاً استثنائى بود، در مقابل همه‌ى اینها گفت: هرچه توطئه کنید، به ضرر خودتان هست و جمهورى اسلامى عقب‌نشینى نخواهد کرد؛ آمریکا هم هیچ غلطى نمیتواند بکند. این استکبار است. جمهورى اسلامى هیچ رودربایستى با هیچ دولتى ندارد؛ لیکن دولتى که دستش از منابع عظیم مالى و انسانى کشور قطع شده بود و هرچه توانست توطئه کرد، دولت آمریکا بود. سى سال دولت آمریکا علیه نظام جمهورى اسلامى و علیه ملت ایران توطئه کرده، ضربه زده، تدابیر گوناگون اندیشیده؛ هر کار توانسته کرده. اگر شما فکر کنید یک کارى بود که آمریکائى‌ها میتوانستند بکنند و نکردند، بدانید که چنین چیزى نیست؛ هر کار ممکن بوده، کرده‌اند. خوب، شما مى‌بینید که نتیجه‌ى این رویاروئى، بالندگىِ هرچه بیشتر ملت ایران، پیشرفت هرچه بیشتر جمهورى اسلامى، قوت روزافزون این کشور و این نظام بوده. آنى که ضرر کرده است، آنهایند. گاهى هم حرفهاى به‌ظاهر آشتى‌جویانه‌اى در این مدت زدند؛ اما هر وقت که لبخندى به روى مسئولین جمهورى اسلامى زدند، وقتى دقت کردیم، دیدیم خنجرى در پشت سرشان مخفى کرده‌اند؛ از تهدید دست برنداشته‌اند؛ نیتشان عوض نشده است. خنده‌ى تاکتیکى، لبخند و روى خوش تاکتیکى، فقط بچه‌ها و کودکان را فریب میدهد. یک ملت بزرگ با این تجربه، و مسئولین برگزیده‌ى یک چنین ملتى، اگر فریب بخورند، خیلى باید ساده‌لوح باشند؛ یا باید ساده‌لوح باشند، یا باید غرق در هوى‌ و هوس باشند؛ دنبال زندگى راحت و خوش و همراه با عافیت باشند؛ بخواهند با دشمن بسازند. والّا اگر مسئولین کشور باهوش باشند، دقیق باشند، مجرب باشند، پخته باشند، دل در گرو منافع ملت با همه‌ى وجود داشته باشند، گول لبخند را نمیخورند. همین رئیس جمهور جدید آمریکا، حرفهاى قشنگى زد؛ به ما هم مکرراً پیغام داد؛ شفاهى، کتبى، که بیائید صفحه را عوض کنیم، بیائید وضع تازه‌اى درست کنیم، بیائید در حل مشکلات عالم با همدیگر همکارى کنیم؛ تا این حد! ما هم گفتیم پیش‌داورى نکنیم؛ ما به عمل نگاه میکنیم. گفتند، میخواهیم تغییر ایجاد کنیم. گفتیم خوب، ببینیم تغییر را. از روز اول فروردین که من در مشهد سخنرانى کردم - گفتم اگر دستکش مخملى روى پنجه‌ى چدنى کشیده باشید و دستتان را دراز کنید، ما دستمان را دراز نمیکنیم؛ این هشدار را من آنجا دادم - الان هشت ماه میگذرد. در طول این هشت ماه، آنچه ما دیدیم، برخلاف آن چیزى بود که اینها به زبان، به‌ظاهر ابراز میکنند. صورت قضیه این است که بیائید مذاکره کنیم؛ اما در کنار مذاکره، تهدید؛ که اگر مذاکره به این نتیجه‌ى مطلوب نرسد، پس چنین و چنان! این شد مذاکره؟! این همان رابطه‌ى گرگ و میش است که امام گفت: رابطه‌ى گرگ و میش را ما نمیخواهیم. بیائید بنشینید با ما سر میز، مذاکره کنید بر سر فلان موضوع؛ مثلاً بر سر موضوع هسته‌اى، لیکن شرطش این است که این مذاکره، به فلان نتیجه‌ى معین برسد! مثلاً دست برداشتنِ کشور از فعالیت هسته‌اى، اگر به این نتیجه نرسد، پس چنین و چنان؛ تهدید.

من تعجب میکنم. چرا از وضع گذشته عبرت نمیگیرند؟ چرا حاضر نیستند ملت ما را بشناسند؟ مگر نمیدانند که این ملت، ملتى است که در روزى که دو ابرقدرت در این دنیا بودند که تقریباً در همه‌ى موضوعات با هم مخالف بودند، جز در دشمنى با جمهورى اسلامى - فقط در دشمنى با جمهورى اسلامى این دو ابرقدرت: ابرقدرت آمریکا و شوروى سابق، با هم متحد بودند - ایستاد و هر دو ابرقدرت را به زانو درآورد. چرا شما عبرت نمیگیرید؟ امروز شما قدرت آن روز را هم ندارید. جمهورى اسلامى امروز چندین برابر قدرتمندتر از آن روز است، باز با این زبانها حرف میزنید؟ استکبار یعنى این. از موضع تکبر حرف زدن با یک ملت، کار را با تهدید پیش بردن؛ اگر چنین نکنید، چنان خواهد شد. ملت ما هم میگوید که ما مى‌ایستیم.

آنچه که جمهورى اسلامى میخواهد، بیش از حق معقول خودش نیست. جمهورى اسلامى دنبال استقلال خودش است، دنبال آزادى خودش است، دنبال منافع ملى خودش است، دنبال پیشرفت علم و فناورى در کشور است؛ اینها حقوق این ملت است. به این حقوق هر کسى تعرض بکند، ملت ایران با همه‌ى وجود در مقابل او قرار خواهد گرفت و او را به زانو درخواهد آورد.
 آن روزى که آمریکا دست از استکبار بردارد، آن روزى که از دخالتهاى بیجا در امور ملتها دست بردارد، یک دولتى مثل بقیه‌ى دولتهاست، براى ما هم دولتى مثل بقیه‌ى دولتها خواهد بود؛ اما تا روزى که آمریکائى‌ها هنوز به طمعِ برگشتن به ایران و تجدید روزگارِ گذشته و عوض کردن تاریخ و به عقب بردن زمان باشند و بخواهند بر کشور ما مسلط بشوند، با هیچ وسیله‌اى نخواهند توانست ملت ما را به عقب‌نشینى وادار کنند؛ این را بدانند. و به این غائله‌هائى هم که بعد از انتخابات پیش آمد، دل خوش نکنند؛ جمهورى اسلامى قوى‌تر از این حرفهاست، عمیق‌تر از این حرفهاست، ریشه‌دارتر از این حرفهاست. جمهورى اسلامى با حوادث بسیار سخت‌ترى هم مواجه شده، که بر همه‌ى اینها فائق آمده؛ حالا چهار نفر آدمهائى که یا ساده‌لوح - حالا هرچه و با هر انگیزه‌اى؛ قضاوت نکنیم - هستند، یا با نیت بد و خباثت‌آلود، یا با نیت نه آنچنان بد، اما همراه با ساده‌لوحى و بد فهمیدن قضایا، با جمهورى اسلامى مواجه شده‌اند، اینها نمیتوانند براى آمریکا در کشور ما فرش قرمز پهن کنند؛ این را بدانند: ملت ایران ایستاده است.

من به شما جوانها عرض میکنم: جوانهاى عزیز! مملکت مال شماست، این کشور مال شماست، این تاریخ مال شماست. سهم ما انجام گرفت. آن مقدارى که نسل ما و مجموعه‌ى امثال ماها بلد بودند - آن مقدارى که خدا توفیق داد - انجام دادند. امروز کشور تحویل شماست، مال شماست. هم امروز مال شماست، هم فردا مال شماست. این کشور را باید محکم نگه دارید؛ با اراده‌ى مستحکم. این کشور با عزم و اراده‌ى مستحکم شما که از ایمان دینى برخاسته باشد، میتواند روزبه‌روز مقتدرتر بشود. باید کشورتان را به جائى برسانید که کسى جرأت نکند تهدید کند. این در گرو عزم و اراده‌ى شماست.

جوانها باید به علم بپردازند. بارها من گفته‌ام، باز هم تکرار میکنم: اقتدار حقیقى یک ملت در گرو علم است. علم است که بقیه‌ى منابع و مایه‌هاى اقتدار را به کشور ارزانى میدارد. از علم غفلت نکنید؛ چه دانش‌آموزتان، چه دانشجوتان؛ در هر رتبه‌اى که هستید. مسئله‌ى علم، مسئله‌ى تحقیق، مسئله‌ى مهمى است در کنار انگیزه‌ى دینى. دین خیلى باارزش است. دین فقط براى آباد کردن آخرت نیست، دین دنیاى شما را هم آباد میکند. دین به شما شور و نشاط و طراوت و تازگى میبخشد. دین به شما این روحیه را میدهد که در مقابل چشمتان همه‌ى این قدرتهاى مادى کوچک بشوند، حقیر بشوند، تهدید آنها اثر نکند، کار آنها اثر نکند. بدانید پیروزى با شماست، نصرت الهى با شماست. همین ابرقدرتهاى تهدید کننده - حالا دنباله‌هاى داخلى‌شان که جاى خود دارند - و مراکز قدرت استکبارى و تهدیدها، چاره‌اى جز عقب‌نشینى در مقابل یک ملت مقتدر و باایمان ندارند. به خداى متعال اعتماد داشته باشید، حسن ظن داشته باشید. اینى که خدا با تأکید میفرماید: «و لینصرنّ اللَّه من ینصره انّ اللَّه لقوىّ عزیز»؛(1) بى‌شک، بدون تردید خداى متعال آن کسانى را که دین او را و اهداف او را یارى کنند، یارى خواهد کرد، این سخن راستى است، این وعده‌ى صادقى است. به این اعتماد کنید. با اقتدار، با عزم کافى، با تهذیب نفس، با خودسازى - هم خودسازى علمى و هم خودسازى اخلاقى - پیش بروید. ان‌شاءاللَّه روزى را خواهد دید که کشورتان به برکت مجاهدتهاى شما در اوج افتخار و در قله‌ى اقتدار باشد.

امیدواریم ان‌شاءاللَّه خداوند متعال همه‌ى شماها را به‌سلامت بدارد و تأیید کند و ان‌شاءاللَّه همه آن روزهاى شیرین و روشن را ببینید.

والسّلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته‌

1) حج: 40
منبع:  www.khamenei.ir
سه شنبه دوازدهم 8 1388

عبور از دریا توسط بسم الله

ْجناب ثقة الاسلام کلینى در کتاب شریف اصول کافى از امام صادق علیه السلام روایت فرموده است که : شخصى همراه حضرت عیسى علیه السلام بود تا به دریا رسیدند و با حضرت بر روى آب راه مى رفتند و از دریا مى گذشتند - این جانى است که در آب تصرف مى کند، این همان جان است که مرده را زنده مى کند، و ابراء اکمه و ابرص مى نماید و جان هاى مرده را زنده مى کند و حیات مى دهد، و هر کسى که به تعلیم معارف حقه نفوس را احیاء مى کند عیسوى مشرب است - آن شخص که دید بر روى آب مثل زمین هموار عبور مى کنند، در عین عبور به این فکر افتاد که حضرت چه مى گوید و چه مى کند که بر روى دریا این گونه راه مى رود، دید حضرت مى گوید: بسم الله ، از روى عجب به این گمان افتاد که اگر خودش از تبعیت کامل بیرون آید و مستقلا بسم الله بگوید مانند حضرت مى تواند بر آب بگذرد، از کامل بریدن همان و غرق شدن همان ، استغاثه به حضرت روح الله نمود، آن جناب نجاتش داد.

دسته ها : داستان روز
شنبه نهم 8 1388
هشتمین خورشید امامت حضرت على بن موسى الرضا(علیه السلام) در روز پنجشنبه یازدهم ذى القعده سال 148 هجرى قمرى در مدینه به دنیا آمد.
پدر آن حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) و مادرشان ام البنین نجمه(علیها السلام) است. نام مبارکشان على و کنیشان ابوالحسن مى باشد، و کنیه خاصشان ابوعلى است.
القاب حضرت عبارتند از: سراج الله، نورالهدى، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملیحین، کفو الملک، کافى الخلق، رب السریر، رئاب التدبیر(به معناى مصلح)، فاضل، صابر، وفىّ، صدیق، رضىّ و غیره.
هنگامى که حضرت رضا(علیه السلام) به دنیا آمد پدرشان حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) دستور داد فرزندشان را بیاورند. آن حضرت را در پارچه سفیدى پیچیده و به خدمت پدر آوردند.
موسى بن جعفر(علیه السلام) در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپ اقامه فرمود، و آب فرات به کام مبارک آن حضرت ریخت و سپس او را به مادر مکرمه اش نجمه(علیها السلام) برگردانید.(1)
ـــــــــــــــ
1-تقویم شیعه، صفحه 274.
جمعه هشتم 8 1388

شش تدبیر امام رضا علیه‌السلام در نبرد با مامون

تحلیل رهبر معظم انقلاب از سیاست‌ورزی علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)
بخش‌هایی از پیام حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به کنگره‌ی جهانی امام رضا علیه‌السلام در 18/5/63


تشکیل کنگره علمی زندگی امام هشتم در جوار تربت پاک آن بزرگ‌وار و هم‌زمان با سال‌روز ولادت آن حضرت، گام تازه‌ای در جهت روشن‌گری چهره تابناک ائمه معصومین (علیهم‌السّلام) و آشنائی با زندگی‌نامه پرحماسه و پررنج آن پیشوایان عظیم‌الشأن است. باید اعتراف کنیم که زندگی ائمه (علیهم‌السّلام) به درستی شناخته نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت‌بار آنان حتی بر شیعیانشان پوشیده مانده است.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8297/H/smpf-1.jpg

مهم‌ترین چیزی که در زندگی ائمه به‌طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر "مبارزه حاد سیاسی" است. از آغاز نیمه دوم قرن اول هجری که خلافت اسلامی به‌طور آشکار با پیرایه‌های سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامی به حکومت جابرانه پادشاهی بدل گشت، ائمه اهل‌بیت (علیهم‌السّلام) مبارزه سیاسی خود را به شیوه‌ای متناسب با اوضاع و شرائط، شدت بخشیدند. این مبارزه بزرگ‌ترین هدفش تشکیل نظام اسلامی و تأسیس حکومتی بر پایه امامت بود.
تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده‌ساله زندگی امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج‌ساله جنگ‌های داخلی میان خراسان و بغداد به ما ارائه کند، اما به تدبر می‌توان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزه درازمدت اهل‌بیت را که در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت‌گیری و همان اهداف ادامه می‌داده است.
اکنون جای آن است که به اختصار، حادثه ولیعهدی را مورد مطالعه قرار دهیم. در این حادثه امام هشتم علی‌بن‌موسی‌الرضا در برابر یک تجربه تاریخی عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهانی سیاسی که پیروزی یا ناکامی آن می‌توانست سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد. مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می‌کرد:
اولین و مهم‌ترین آن‌ها، تبدیل صحنه‌ی مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه فعالیت سیاسی آرام و بی‌خطر بود. همان‌طور که گفتم شیعیان در پوشش تقیه، مبارزاتی خستگی‌ناپذیر و تمام نشدنی داشتند،این مبارزات که با دو ویژگی همراه بود، تأثیر توصیف‌ناپذیری در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکی مظلومیت بود و دیگری قداست... با این کار مأمون آن دو ویژگی مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان می‌گرفت زیرا جمعی که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق‌العنان وقت و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن‌چنان مقدس.
دوم: تخطئه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه بودن خلافت‌های اموی و عباسی و مشروعیت دادن به این خلافت‌ها بود.
سوم: این‌که مأمون با این کار، امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود، در کنترل دستگاه‌های خود قرار می‌داد و به‌جز خود آن حضرت، همه سران و گردن‌کشان و سلحشوران علوی را نیز در سیطره خود در می‌آورد.
چهارم: این‌که امام را که یک عنصر مردمی و قبله امیدها و مرجع سؤال‌ها و شکوه‌ها بود در محاصره مأموران حکومت قرار می‌داد و رفته‌رفته رنگ مردمی بودن را از او می‌زدود و میان او مردم و سپس میان او و عواطف و محبت‌های مردم فاصله می‌افکند.
هدف پنجم این بود که با این کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب می‌کرد. طبیعی بود که در دنیای آن روز همه او را بر این‌که فرزندی از پیغمبر و شخصیت مقدس و معنوی را به ولیعهدی خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دین‌داران به دنیاطلبان از آبروی دین‌داران می‌کاهد و بر آبروی دنیاطلبان می‌افزاید.
ششم آن‌که در پندار مأمون، امام با این کار، به یک توجیه‌گر دستگاه خلافت بدل می‌گشت. بدیهی است شخصی در حد علمی و تقوائی امام با آن حیثیت و حرمت بی‌نظیری که وی به‌عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت برعهده می‌گرفت هیچ نغمه‌ی مخالفی نمی‌توانست خدشه‌ای بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد. این همان حصار منیعی بود که می‌توانست همه‌ی خطاها و زشتی‌های دستگاه خلافت را از چشم‌ها پوشیده بدارد.
اکنون به تشریح سیاست‌ها و تدابیر امام علی‌بن‌موسی‌الرضا در این حادثه می‌پردازیم:
1- هنگامی‌که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضائی خود پرکرد، به‌طوری‌که همه‌کس در پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت سوء حضرت را از وطن خود دور می‌کند. امام بدبینی خود به مأمون را با هر زبان ممکن به همه‌ی گوش‌ها رساند. در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده‌اش هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام می‌داد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همه کسانی که باید طبق انتظار مأمون نسبت به او خوش‌بین و نسبت به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین می‌شدند در اولین لحظات این سفر دل‌شان از کینه مأمون که امام عزیزشان را این‌طور ظالمانه از آنان جدا می‌کرد و به قتلگاه می‌برد لبریز شد.
2- هنگامی‌که در مرو پیشنهاد ولایت‌عهدی آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند. این مطلب همه‌جا پیچید که علی‌بن‌موسی‌الرضا ولیعهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است. دست‌اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه‌جا منتشر کردند، حتی فضل‌بن‌سهل در جمعی از کارگزاران و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده‌ام، امیرالمؤمنین آن را به علی‌بن‌موسی‌الرضا تقدیم می‌کند و علی‌بن‌موسی دست رد به سینه‌ی او می‌زند.
3- با این همه علی‌بن‌موسی‌الرضا فقط بدین شرط ولیعهدی را پذیرفت که در هیچ‌یک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر می‌کرد فعلاً در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدها به تدریج می‌توان امام را به صحنه فعالیت‌های خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد. روشن است که با تحقق این شرط، نقشه‌ی مأمون نقش برآب می‌شد و بیشترین هدف‌های او نابرآورده می‌گشت.
4- اما بهره‌برداری اصلی امام از این ماجرا بسی از اینها مهم‌تر است: امام با قبول ولیعهدی، دست به حرکتی می‌زند که در تاریخ زندگی ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بی‌نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه‌ی امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمان‌هاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانی را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولی آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آن‌ها قرار نمی‌گرفت آن را به گوش همه رساند.
5- درحالی‌که مأمون امام را جدا از مردم می‌پسندید و این جدائی را در نهایت وسیله‌ای برای قطع رابطه‌ی معنوی و عاطفی میان امام و مردم می‌خواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط با مردم قرار می‌داد، با این‌که مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را به طرزی انتخاب کرده بود که شهرهای معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند. امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطه‌ی جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد. در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دل‌هائی که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث سلسلةالذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‌های معجزه‌آسای دیگری نیز آشکار ساخت و در جابه‌جای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو که سر منزل اصلی و اقامت‌گاه خلافت بود هم هرگاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در انبوه جمعیت مردم شکافت.
6- نه تنها سرجنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دل‌گرمی آنان شد و شورش‌گرانی که بیشترین دوران‌های عمر خود را در کوه‌های صعب‌العبور و آبادی‌های دوردست و با سختی و دشواری می‌گذراندند با حمایت امام علی‌بن‌موسی‌الرضا حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعی خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتی علی‌بن‌موسی مایه‌ی امان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است، در مدینه و مکه و دیگر اقطار مهم اسلامی نه فقط نام علی‌بن‌موسی به تهمت حرص بدنیا و عشق به مقام و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهری بر عزت معنوی او افزوده شده و زبان ستایش‌گران پس از ده‌ها سال به فضل و رتبه معنوی پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. کوتاه سخن آن‌که مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزی بدست نیاورده که بسیاری چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست بدهد. این‌جا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد بر آمد که خطای فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از این همه سرمایه‌گذاری سرانجام برای مقابله با دشمنان آشتی‌ناپذیر دستگاه‌های خلافت یعنی ائمه اهل‌بیت (علیهم‌السّلام) به همان شیوه‌ای متوسل شد که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، یعنی قتل.
بدیهی است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به آسانی میسور نبود. قرائن نشان می‌دهد که مأمون پیش از اقدام قطعی خود برای به شهادت رساندن امام به کارهای دیگری دست زده است که شاید بتواند این آخرین علاج را آسان‌تر به کار برد، شایعه‌پراکنی و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله این تدابیر است، به گمان زیاد این‌که ناگهان در مرو شایع شد که علی‌بن‌موسی همه مردم را بردگان خود می‌داند جز با دست‌اندرکاری عمال مأمون ممکن نبود.
هنگامی‌که ابی‌الصلت این خبر را برای امام آورد حضرت فرمود: "بار الها، ای پدیدآورنده آسمان‌ها و زمین تو شاهدی که نه من و نه هیچ یک از پدرانم هرگز چنین سخنی نگفته‌ایم و این یکی از همان ستم‌هائی است که از سوی اینان به ما می‌شود."
تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسی که کمتر امیدی به غلبه او بر امام می‌رفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامی‌که امام، مناظره کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومی خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پیچید، مأمون در صدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله‌ای را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر در این بین بتواند امام را مجاب کند. البته چنان که می‌دانیم هر چه تشکیل مناظرات ادامه می‌یافت قدرت علمی امام آشکارتر می‌شد و مأمون از تأثیر این وسیله نومیدتر.
در آخر چاره‌ای جز آن نیافت که به دست خود و بدون هیچ‌گونه واسطه‌ای امام را مسموم کند و همین کار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجری یعنی قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندی پس از صدور فرمان ولیعهدی به نام آن حضرت دست خود را به جنایت بزرگ و فراموش نشدنی قتل امام آلود.
منبع:  www.khamenei.ir
میلاد امام رضا(ع) (محمدرضا طاهری) - شب بی‌قراریه همه جا بهاریه ، شب شور و غم از تو سینه‌ها فراریه [8719 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/taheri039(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (سید مهدی میرداماد) - دریا دریا دل رئوفت دریایی، رویا رویا هوای صحنت رویایی [1475 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/mirdamad016(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (حسن خلج) - بهشت برا اهل تقوی، بهشت من مشهد تو [985 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/khalaj026(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (حسن خلج) - شهنشه جهان امیر انس و جان ، ای تجلای خدای لا مکان [923 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/khalaj025(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (حسن خلج) - قدح به سر کنید شب را سحر کنید، غم دنیا را از سر به در کنید [880 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/khalaj024(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (محمود کریمی) - گرفته خواب از چشمهای مستم ستاره‌ها راو می‌شمرم ، می خوام ببینم کجای عشقم پیاله‌ها رو می‌شمرم [1528 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/karimi139(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (محمود کریمی) - آسمون هفتمو دیده کبوتر آزاد تو ، دست آسمون گره خورده به پنجره پولاده تو [1339 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/karimi138(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (محمود کریمی - نه اینکه مرا از گل زیاده‌ی تو، که آفرید مرا از غبار جاده تو [1065 کلیک]
لینک مستقیم: http://bachehayeghalam.ir/media/sound/karimi137(www.BGH.ir).mp3

میلاد امام رضا(ع) (محمود کریمی) - و احساس کبوتر بودنم را تازه فهمیدم و بستم رشته پرواز خود را با هزاران زائر دیگر به قفل پنجره پولاد آقا هرچه مح� [4094 کلیک]

بچه های قلم

حاج سعید حدادیان
هنگام سرور کائنات است امشب Play Download

 

 

 

حاج محمد طاهری
شب زنده‎دار حلقه گیسو نمی‎شود Play Download

 

 

 

حاج محمود کریمی
شب بود و شور بود و سلام فرشته‎ها Play Download
گره بر پنجره فولاد می‎زنم Play Download
قلب فرشته‎ها پر عطر خدا شده Play Download

 

 

حاج حسن خلج
امام رضا، امام رضا Play Download
رفتم از کوی تو و پیش تو جا مانده دلم Play Download

 

 

 

حاج سیدمهدی میرداماد
آقا جان با ما کمی غریب نوازی کن ای غریب Play Download
ای تشنه دیدار تو ای هر صبح سپیده Play Download

 

 

 

حاج مهدی سلحشور
با صد امید حاجت اینبار خویش را به پنجره فولاد بسته‎اند Play Download
هر ضامنی که ضامن آهو نمی‎شود Play Download

 

 

 

کربلایی حسین سیب سرخی
کرامت تو به بالای دست می‎بردم Play Download
بار دگر به بارگهت راه من فتاد Play Download

 

 

 

حاج بهمنی
من عاشقم به دنبال دلبرم Play Download

 

 

 

حاج حیدری
پایین پایت شده هفت ستاره من Play Download

 

 

 

حاج میرزایی
پسر فاطمه پدر شده است Play Download

منبع:تبیان

حاج سعید حدادیان
نور محبت آمده از عالم بالا Play Download

 

 

 

حاج محمد طاهری
گلهای رنگین کمان از ستاره تا ستاره Play Download
روبروی ضریحش زانو بزن Play Download

 

 

 

حاج حسین سازور
دل من اسیر نگات، مسافر صحن و سرات Play Download

 

 

 

حاج محمود کریمی
السلطان اباالحسن Play Download
اومده امیر دلها Play Download
بر دلم نگاهی ای که مهربانی با من Play Download

 

 

 

حاج سید مهدی میرداماد
هر پادشه که ضامن آهو نمی‎شود Play Download
دل من دیونه ایون طلات Play Download
هر چی دوست داری از امام رضا عیدی بگیر Play Download
یار همیشه مهربون، سلطان علی موسی الرضا Play Download
همه نقارخونه یا ضامن آهو می‎زنن Play Download
یه آقا و این همه لطف و محبت Play Download

 

 

 

 

حاج مهدی سلحشور
ذیقعده شد و بهار ایمان آمد Play Download
سلطان علی موسی الرضا Play Download
شاید دل منو هم ببرن تا گنبد طلات Play Download

 

 

 

کربلایی حسین سیب سرخی
جشن تولد رضا شد Play Download
همه دردای دلم دوا شد Play Download
قربون کبوترات شم Play Download
شده مولودی صاحب ایران زمین Play Download

 

 

 

حاج جوادی
ضامن گنبد امام رضا شه Play Download

 

 

 

حاج حبیبی
کنج دلم یه مهمونی دارم همیشه Play Download

 

 

 

حاج حیدری
غبار کفشداریات دلو می‎بره Play Download

 

 

 

حاج بهمنی
آرزوی حرم توی دلم Play Download

 

 

 

حاج میرزایی
زمین و آسمان همه گرفته بوی رضا Play Download

 

 

 

حاج عرب خالقی
عشق گنبد و طواف مرقد Play Download
صدای زائرای خسته اومده Play Download
دم سحرها تو حرم امام رضا Play Download
دل همه ایرونی ها دل امام رضاییه Play Download

منبع:تبیان

یک سینه حرف موج زند در دهان ما...

صبح چهارشنبه؛ شماری از نخبگان جوان کشور مهمان رهبرانقلاب هستند  تا سومین همایش ملی‌شان را بعد از این دیدارو گفتگو آغاز کنند.
مراسم با تلاوت قرآن و شعری در ستایش حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام، آغاز می‌شود و قرار است  با سخنرانی معاون رییس‌جمهوری و تعدادی از نخبگان ادامه یابد و به سخنان رهبری ختم شود.
×××
نسرین سلطان‌خواه معاون جدبد علمی و فناوری رئیس‌جمهوری اولین سخنران مراسم است و بعد از او، محمدهادی فروغمند عراقی، راضیه طبائیان، فرشید امیری، سیدپیمان شریعت‌پناهی، سماء گلیایی، سیداحسان آذرم‌سا، زهرا محمودی، نفرات دیگری هستند که به عنوان «نخبگان جوان»، دیدگاه‌ها و مباحث مختلف خود را مطرح می‌کنند.

مباحثی نظیر توجه به تجاری‌سازی ایده‌ها، علوم انسانی، لزوم استمرار حمایت از طرح‌های تصویب شده، تقویت بیشتر فرهنگ، تعهد، مشکل‌گشایی اجتماعی و اصلاح و ارتقای جامعه در میان نخبگان، توجه به عنصر معنویت دینی در فعالیت‌های علمی پژوهشی، استفاده از هنر و ظرفیت‌های آموزش و پرورش برای ایجاد و تقویت روحیه نوآوری در جامعه و... مطرح می‌شود.

پس از آخرین نفری که برای مطرح کردن دیدگاه‌های خود نوبت داشت، حاضران منتظر صحبت‌های رهبر انقلاب بودند که ایشان از مجری برنامه می‌پرسند: «از دوستانی که قرار بوده صحبت کنند، کسی باقی ماند؟»

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8286/C/khamenei-880806-1-024.jpg
مجری می‌گوید: «اگر شما اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای که این‌جا هستند، دوست دارند صحبت کنند...» همه می‌خندند.

در این میان چند تن از دانشجویان از میان جمعیت، خواستار فرصتی برای بیان صحبت‌هایشان شدند. این حرکت با واکنش برخی برگزارکنندگان مراسم روبرو شد که آن‌‌ها را دعوت به نشستن می‌کردند، اما رهبر با اشاره به یکی از همان جوانها گفتند: «آن آقایی که ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...»

دانشجوی جوان بلند شد و شروع کرد به حرف زدن. صدایش از آن‌جا به گوش رهبر نمی‌رسید؛ پشت تریبون آمد و پس از معرفی خود، سخنانش را آغاز کرد. حرف‌هایش نسبت به سخنران‌های قبلی رنگ و بوی دیگری داشت. ابتدا از عملکرد صدا و سیما پیرامون حوادث اخیر انتقاد کرد و با بیان مثالی از رهبر پرسید:

«آیا صدا و سیمای ما تصویر درستی از کشور و جهان ارائه می‌دهد یا تصویری غیرواقعی و کاریکاتورگونه؟
آیا صداو سیما به عقاید مختلف اجازه‌ی دفاع از خودشان را می‌دهد؟ عقایدی که به‌خصوص در همین رسانه مورد نقد و یا حتی حمله قرار می‌گیرد؟
آیا صدا سیمای ما نقل‌قولی که از افراد می‌کند و یا رویدادهایی که روایت می‌کند، وفادارانه و منصفانه است؟»

بخش دوم سخنان وی موضوع نقد رهبری بود. «من شاید چهار-‌پنج سال است که به صورت جدی‌تر روزنامه می‌خوانم و مجلات را مطالعه می‌کنم. این مدت واقعاً به یاد نمی‌آورم که مطلبی را با عنوان نقد رهبری خوانده باشم ... نقد رهبری را هم به شکل عمومی می‌شود مطرح کرد و هم به صورت خاص در مجلس خبرگان. من احساس می‌کنم اگر چنین نشود، این شرایط منجر به نفاق و کینه می‌شود؛ مثلاً یک چیزی که در ابتدا یک انتقاد ساده است، چون بستر مناسبی برای بیان پیدا نمی‌کند، ممکن است جنبه‌ی مغرضانه به خود بگیرد و کم‌کم بی‌انصافی هایی پیدا شود.»

سخنانش طولانی شده بود. از آقا خواست تا باز هم ادامه دهد و پاسخ شنید: «من موافقم که شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»

تشکر کرد و این‌بار صحبت‌هایش را با انتقاد از چگونگی برخورد نیروی انتظامی با تجمعات پس از انتخابات ادامه داد:
«اگر مقداری روش‌های اقناعی‌تر داشتیم و از خشونت به جز در موارد ضرورت استفاده نمی‌کردیم، نظام ما بقای بهتری نداشت؟ آیا مردم متحدتری نداشتیم؟ چون وحدت واقعی به نظر من بیش از این‌که با نصیحت حاصل شود نتیجه‌ی رفتار مردم با حکومت و رفتار حکومت با مردم است و رفتار مردم با همدیگر است.»

پس از اتمام صحبت‌های او چند نفر به اعتراض بلند شدند تا نوبت برای حرف زدن بگیرند. یکی‌ از آن‌ها گفت: «همین حرف‌های ایشان نشان می‌دهد فضای نقد وجود دارد. ما هم می‌خواستیم حرف بزنیم اما به ما اجازه ندادند و فرصت نشد...»

آقا در جواب اعتراضات گفتند: «این را به حساب کم بودن وقت‌ها بگذارید و تحمل بفرمائید. ان‌شاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ی‌ ما که درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان کنیم.»

حالا دیگر نوبت میزبان بود. جمعیت، بی‌صبرانه منتظر سخنان و یا به عبارت بهتر، واکنش آقا بودند.

رهبر انقلاب در لابه‌لای سخنان خود به برخی از سؤالات و شبهه‌های مطرح شده در جلسه پاسخ دادند: «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى که این‌جا هستند، گاهى که ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرف‌ها را که خیال می‌کنند من خوشم نمى‌آید، نمی‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت می‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمی‌شوم. اى کاش مجال بود تا گفته می‌شد، تا آن‌وقت انسان می‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى کتاب حرف را، باز کند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این کارها خواهد شد.»

آقا از صدا و سیما گفتند و گفتند که ایشان هم به بخشی از عملکرد این دستگاه انتقاد دارند اما مثل همیشه انصاف را یکی از شروط نقد سالم عنوان کردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ یک دستگاه یا یک کس، خود ما باید دچار بى‌انصافى نشویم؛ به این توجه کنیم.»

رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانستند و گفتند: «خیال نکنید آن حرف‌هائى که صدا و سیما می‌زند، این، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یک سینه حرف موج زند در دهان ما". این‌جور نیست که هر چه که انسان احساس می‌کند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرف‌هاى زیادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، به‌تدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»

آقا با اشاره به این سوال که «آیا صدا و سیما  وضعیت واقعى کشور را نشان می‌دهد؟» پاسخ گفتند «نه، ناقص نشان می‌دهد. خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست که صدا و سیما نشان نمی‌دهد. دلیلش هم این است که شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق کشور و پیشرفت‌هاى کشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌جور که تلویزیون فلان کشور غربى با یک سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود کشور را درست منعکس کند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به کشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بیشتر از حالا بود.»

و اما انتقاد دوم که درباره انتخابات بود: «شما خیال نکنید که حالا بنده چون رئیس صدا و سیما را انتخاب می‌کنم، همه‌ى برنامه‌هاى صدا و سیما را مى‌آورند، دانه‌دانه بنده نگاه کنم، امضاء کنم. نخیر، از خیلى از برنامه‌هاى صدا و سیما بنده راضى هم نیستم؛ از جمله، من راضى نبودم که از ماه اسفند، بلکه زودتر از اسفند، بعضى از سفرهاى تبلیغاتى و حرف‌هائى که زده شد و تظاهراتى که می‌شد و مجادلاتى که انجام می‌گرفت، از تلویزیون پخش شود، که متأسفانه تو تلویزیون پخش شد.»

اواخر سخنرانی انتظار کسانی که می‌خواستند بدانند، واکنش آقا به سخنان آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» چیست به سر آمد و ایشان گفتند:

"ما که نگفتیم از ما کسى انتقاد نکند؛ ما که حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال می‌کنم؛ از انتقاد استقبال می‌کنم. البته انتقاد هم می‌کنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، کم هم نیست؛ بنده هم می‌گیرم، دریافت می‌کنم و انتقادها را می‌فهمم."
منبع:www.khamenei.ir
جمعه هشتم 8 1388

با ویژه نامه

 

 

هشت هشت هشتاد و هشت

 

 

 

 

 

با ما همراه باشید

پنج شنبه هفتم 8 1388

  

 

 


      خانم مرضیه عظیمی، سن: 15 سال، ساکن مشهد، نوع بیماری، بیماری اعصاب و تشنج، فلج پاها، نابینایی؛ تاریخ شفا: 13/3/72 ساعت توسل: 16؛ پشت پنجره فولاد

 

 

       دکتر عینک ذره‌بینی‌اش را از روی چشمهایش برداشت، از پشت میز بزرگش بلند شد و به طرف صندلی چرخ‌دار مرضیه آمد. مقابل او ایستاد و در حالی که با تعجب به هیکل بزرگ او که به بی‌حرکت میان صندلی افتاده بود نگاه می‌کرد، گفت: چند سال دارد؟
صغری خانم با گوشه چادرش اشکهایش را پاک کرد: پانزده سال آقای دکتر!
       دکتر سرش را به طرف او برگرداند: فقط پانزده سال؟
       و بدون اینکه منتظر جواب بماند، دوباره نگاهش را به طرف مرضیه چرخاند. پاهای ورم کرده و بزرگی که به صورت ناخوشایندی آویزان شده بودند، تنه بزرگی که بر روی صندلی به یک طرف خم شده بود و صورت گوشت آلودی که بیشتر به یک توپ پر باد شباهت داشت.
       پرسید: باید دویست و پنجاه کیلویی وزنش باشد، اینطور نیست؟
       صغری خانم کمی جلو آمد: سیصد کیلو آقای دکتر!
       ـ شما مادرش هستید؟
       ـ بله!
       ـ گفتید تمام پزشکان جوابش کرده‌اند؟
       ـ بله آقای دکتر!
       لطفاً پرونده پزشکی‌اش را به من بدهید.
       صغرا خانم پرونده قطور مرضیه را به دست دکتر داد، به گوشه اتاق رفت، گوشه چادرش را به دندان گرفت و شروع کردبه جویدن آن.
دکتر پشت میزش نشست، عینکش را دوباره بر چشم گذاشت و به مطالعه پرونده مشغول شد، بعد سرش را بلند کرد و پرسید: سکته مغزی هم داشته؟
       ـ بله آقا، سکته مغزی، بعد هم تشنج. نمی‌تواند دستهایش را کنترل کند، کتری را که به دست می‌گیرد، هر لحظه ممکن است آب جوش را روی پاهایش بریزد.
       ـ اما وزنش چطور؟ این همه اضافه وزن چطور پیدا شد؟
       ـ وقتی بیماری اعصاب گرفت، گفتیم که دیگر کار خانه نکند، البته قبل از بیماری خیلی کار می‌کرد، کارهای سنگین و طاقت‌فرسا، البته من مقصر نبودم، رسیدگی به شش بچه کوچک کار آسانی نبود، همین موقع بود که تعادل روحی او به هم خورد، بیمار که شد دیگر کار نکرد، کارش این بود که گوشه‌ای می‌نشست و با کسی حرف نمی‌زد، ما اصلاً متوجه اضافه وزن او نبودیم و عاقبت هم این وزن زیاد پاهایش را از کار انداخت.
       مادر مرضیه ساکت شد، اشکهایش را پاک کرد و دوباره به جویدن گوشه چادرش مشغول شد. دکتر آه سردی کشید، از پشت میز کارش بلند شد، به طرف مرضیه آمد، دستش را به طرف چشم راست او برد و پلکش را بالا زد، دستش را پایین آورد و این بار چشم چپ را معاینه کرد. سپس پرسید: اما درباره چشمهایش چه می‌گویید، آیا قبل از اینکه به بیماری چاقی مبتلا شود، چشمهایش عیبی داشته‌اند؟
       ـ نه آقای دکتر چشمهایش خوب خوب بود، اما نمی‌دانم چطور خیلی زود چشمهایش را هم از دست داد، حالا هم که یک تکه گوشت شده، نه راه می‌رود نه جایی را می‌بیند.
       هر چه دوا و درمان کردیم فایده نداشته، حالا فقط امید من به شماست.
       دکتر با ناراحتی به طرف پنجره اتاق رفت، آن را باز کرد و به خورشید که همه جا را روشن کرده بود، نگاهی انداخت و وقتی به این مسأله فکر کرد که چشمهای مرضیه از این دریای نور نصیبی ندارند، بر ناراحتی‌اش افزوده شد، اما از دست او هیچ کاری ساخته نبود و او این را خوب می دانست. لذا به طرف صغرا خانم آمد، سرش را پایین انداخت و گفت: ببین خانم من فکر می‌کنم به نفع شماست که دیگر بیش از این پولهایتان را هدر ندهید، همان طور که قبلاً همکارانم هم به شما گفته‌اند، هیچ امیدی نیست، هیچ‌کس نمی‌تواند برای این بچه کاری انجام دهد، یک معجزه. فقط یک معجزه ممکن است او را نجات دهد.
       دکتر لحظه‌ای ساکت شد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بنابراین من به شما پیشنهاد می‌کنم اگر تحملش را دارید او را به خانه ببرید و او را با همین وضعی که دارد بپذیرید و اگر نمی‌توانید، عقیده اینست که او را به آسایشگاه معلولان تحویل دهید، آنها می‌دانند این طور بچه‌ها را چطور نگهداری کنند.
       مادر مرضیه بدون اینکه چیزی بگوید به طرف دخترش آمده، پشت سرش قرار گرفت و صندلی چرخ‌دار را به طرف در خروجی حرکت داد. قبل از اینکه از در خارج شود، برگشت و یکبار دیگر به دکتر نگاه کرد. اما او سرش را همچنان پایین نگه داشته بود.
از مطب دکتر فاصله گرفت، چند راهرو از راهروهای دراز و طولانی بیمارستان قائم(عج) را پشت سر گذاشت، قبل از اینکه به آخرین راهرو برسد، ناگهان متوجه صدها چشمی شد که به او و دخترش خیره شده بودند، مردها و زنهای زیادی در دو طرف راهرو ایستاده بودند و مانند کسانی که چیز عجیبی را برای اولین بار ببینند، به او و دخترش نگاه می‌کردند. ایستاد، چرخ را رها کرد و به مقابل دخترش آمد، وقتی اشکهای او را دید بی‌اختیار او را در آغوش کشید.
       مرضیه که حالا گریه‌اش بیشتر شده بود گفت: مادر، من می‌خواهم پیش شما باشم، نمی‌خواهم به آسایشگاه معلولان بروم، من شما را دوست دارم، مرا به آسایشگاه نبرید.
       صغرا خانم این بار محکمتر دخترش را در آغوش فشرد، دستهایش را گرفت و گفت: ما باید دنبال دکتر دیگری بگردیم.
ـ اما شما نباید دیگر پولهایتان را به خاطر من هدر دهید.
و مادر فقط گفت: می‌دانم دخترم، می‌دانم.
       بلافاصله، صندلی چرخ‌دار را به حرکت در آورد، از میان جمعیت راهی باز کرد و به سرعت از آنجا دور شد.
       به خانه آمد. مرضیه را به زحمت از روی صندلی پایین آورده او را در گوشه اتاق قرار داد. بالش را زیر سرش گذاشت و پتو را روی او کشید و بلافاصله از خانه خارج شد او تصمیمش را گرفته بود، به سرعت خودش را به بازار رساند، مقدار زیادی سبزی آش خرید. وقتی فکر کرد فردا سه‌شنبه است و اولین روز ماه ذی‌الحجه، لبخند زد، تصمیم گرفت به نیت شفای مرضیه، آش نذری بپزد.
وقتی سه‌شنبه از راه رسید او به نذر خود عمل کرد. سینی‌های بزرگ که چند کاسه آش در آنها قرار داشت ناگهان تمام کوچه را پر کرد، دَرِ تمام خانه‌ها به صدا در آمد و کاسه‌های کوچک و بزرگ آش در سفره‌ها جای گرفت.
       صغرا خانم در آخرین دقایق پایانی شب و آن هنگام که شستن دیگ بزرگ آش را به پایان برده بود، سرش را بلند کرد و به آسمان نگاهی انداخت، وسیع بود و بی‌انتها.
       هزاران ستاره، مانند هزاران چراغ پرنور در یک لحظه به او لبخند زدند. او هم خندید، درد کمرش را هم از یاد برد. نگاهش را از آسمان و از ستاره‌ها گرفت و به درون اتاق آمد، سجاده را پهن کرد دو رکعت نماز خواند. قرآن را باز کرد و چند آیه از آیات خداوند را زمزمه کرد. وقتی قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد حاجت خود را طلبید؛ چند لحظه بعد خواب پلکهای خسته‌اش را روی هم آورد. مدت زیادی از خوابیدن او نگذشته بود که احساس کرد دو بانو، بانوانی با حجاب و نورانی، گویی از دنیایی دیگر به سویش آمدند. اول ترسید و بعد تعجب کرد، اما وقتی آن دو بانوی بزرگوار با مهربانی به او گفتند که به زیارت خانه خدا برود لبخند زد.
       وقتی از خواب بیدار شد، هیچکدام از آنها را آنجا ندید، چشمهایش را مالید ولی خبری نبود، از جایش بلند شد، به طرف مرضیه آمد. مرضیه خوابیده بود. به سختی نفس می‌کشید.
       به طرف پنجره اتاق آمد. به حیاط نگاهی انداخت. دیگ بزرگ آش نزدیک دیوار خانه قرار داشت. به آسمان نگاهی انداخت. به زیارت فکر کرد. اما برای رفتن به مکه پول لازم بود. وقتی به یاد آورد که بیماری مرضیه دیگر پولی برایش باقی نگذاشته است، دلش گرفت.
خورشید اولین اشعه‌های نورش را به حیاط بزرگ خانه سپرده بود که صغرا خانم با خوشحالی به طرف دخترش دوید، او را از خواب بیدار کرد و گفت: باید به حرم برویم، مرضیه بلند شو!
       باید به حرم امام رضا(ع) برویم، حج ما آنجاست، حج فقرا آنجاست.
       به زحمت مرضیه را روی چرخ قرار داد و ساعتی بعد او را با پارچه‌ای سبز رنگ به پنجره فولاد دخیل بست.
مادر با قلب شکسته اشک می‌ریخت. مرضیه که با چشمان بی‌فروغ به اطراف می‌نگریست، احساس دلتنگی عجیبی داشت. وقتی این دلتنگی بیشتر شد، اشکش سرازیر شد.
       چند لحظه بعد اختیار اشک‌ها را از دست داد. باران اشک‌ها، اشک‌های درخواست و دعا، اشک‌های امید و رجا اشکهای پاک و زلال آمدند و آمدند تا غبار نابینایی مرضیه را شستند و با خود بردند. دو بانوی بزرگوار حالا مقابل چشمان مرضیه قرار داشتند. از پنجره فولاد بوی بهشت به مشام می‌رسید به او اشاره کردند که از جایش بلند شود، ولی او نمی‌توانست. ناگهان آقایی که هیچ نشانه خاکی در وجود او به چشم نمی‌خورد از طرف پنجره فولاد پیدا شد. جلو آمد با هیبت بود و با عظمت، نزدیک شد. حضورش بوی امید می‌داد. پوشش سبز رنگش نتوانسته بود نورانیت چهره‌اش را پنهان کند. حجاب را کنار زد، یک پارچه نور مانند هزاران چلچراغ ناگهان پدیدار شد، گفت بلند شو!
       با مهربانی به او گفت که دیگر دارو مصرف نکند و ناگهان ناپدید شد.
نقاره‌های حرم به افتخار این شفایافته به صدا درآمدند، کبوتران به شکرانه این لطف به پرواز درآمدند و در اطراف گنبد طلا به طواف پرداختند، مرضیه عظیمی، دختر 15 ساله مشهدی، ناگهان بر روی دست‌ها قرار گرفت.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی امام رضا
پنج شنبه هفتم 8 1388

 


       زن حال و هوای عجیبی داشت؛ شور و التهاب و دلهره. چهره بیمار و تکیده فرزندش را به خاطر می‌آورد، نفسش تنگ می‌شد و بغض راه گلویش را می‌فشرد. بعد از مرگ پدر، علیرضا تنها کسی بود که در این دنیا داشت و حالا علیرضای یکی یک دانه با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد و او فقط شاهد آب شدن تنها فرزندش بود. به هر جا که فکر کنی سر زد و پیش هر دکتری رفته بود؛ حتی خونه یادگاری شوهرش را با همه خاطرات شیرینش فروخته و خرج دوا و درمان کرده بود و حالا تنها جمله‌ای که ذهنش را آزار می‌داد حرف دکتر علیرضا بود که بعد از آخرین شیمی درمانی، سرش را پایین انداخت و گفت: دیگر از ما کاری ساخته نیست. حالا مادر او را پیش دکتری فرستاده که سرآمد دکترای عالم است. دکتری که زیر میزی نمی‌گیرد، دکتری که ویزیتش محبت و عشق و دلدادگی است و دوایش رحمت و رأفت.
       علیرضا ویلچر را به جلو راند؛ قطره‌های عرق روی پیشانی‌اش سنگینی می‌کرد و او با تمام قوا ویلچر را از میان جمعیت عبور می‌داد؛ بی‌مهابا می‌رفت انگار کسی صدایش می‌کرد؛ هر چند وقت یکبار با دستمال، عرقای پیشانی را می‌گرفت؛ حالت ضعف داشت؛ چشم‌هایش سیاهی می‌رفت؛ هر چه توان داشت در دستهایش جمع کرد و با یک حرکت سریع خودش را به پنجره فولاد رساند. زنی پسر بچه دخیل شده‌اش را نوازش می‌کرد؛ مردی زیارت‌نامه می‌خواند؛ پیرزنی از دستمال روستایی‌اش نقل نذری توزیع می‌کرد.
زن دلتنگ، سجاده‌اش را پهن کرد؛ دستهایش را بلند کرد؛ لبهایش می‌لرزید، گویی تمام وجودش را به کمک طلبید؛ دلش توان نجوا نداشت؛ اشک مثل جویبار راه خود را از روی گونه‌هایش وا می‌کرد و او فقط بی‌طاقت خدا، خدا می‌گفت.
کمی که آرام شد، رو به حرم امام رضا(ع) کرد و نجواهای عاشقانه دانه‌های تسبیح را شمرده، شمرده رد می‌کرد و لبهایش به ذکر مشغول بود.
       باد پنجره را تکان داد و نسیم به داخل خانه آمد. زن سر به سجده برد؛ عطر گل‌های محمدی فضا را پر کرد؛ زن دست‌ها را به آسمان بلند کرد... زن متحیر...
       مرد زیارت‌نامه خوان، حالا مرثیه می‌خواند. حال و هوای خاصی است. علیرضا به یاد پدر می‌افتد؛ خاطره زنده می‌شود؛ علیرضای کودک به دنبال کبوتر می‌دود. کبوتر به سمت سقاخانه پرواز می‌کند؛ علیرضا دست خالی بر می‌گردد؛ پدر تبسم می‌کند. سرش را به پنجره فولاد تکیه می‌دهد؛ اشک و شور و نجوا...
زن نگاهش به عکس شوهر افتاد؛ شرمناک نگاهش را پایین انداخت؛ می‌دانم امانت‌دار خوبی نبودم؛ علیرضا ضعیف و تکیده به سویت می‌آید اشک امان نمی‌دهد. بی‌طاقت سر بلند می‌کند به سوی حرم امام رضا(ع). شوری اشک به لبهایش که می‌رسد، نسیم با عطر گل محمدی به سراغش می‌آید.
       علیرضا در حال ضعف و بیهوشی به زمین می‌غلطد؛ نسیم با سبدی از عطر گل محمدی جاری می‌شود؛ نوری سبز به مهمانی چشم‌هایش می‌آید و او پس از احساس آرامشی عجیب به حلاوتی شیرین و آسمانی دست می‌یابد؛ در حال خواب و بیداری پدر را می‌بیند که تبسم می‌کند؛ احساس می‌کند نور سبز وسعت می‌گیرد و تمام حرم را پر می‌کند با بوی عطر گل محمدی رمقی می‌گیرد و چشم می‌گشاید؛ مردی با لیوانی آب، نگران، نگاهش می‌کند؛ علیرضا تکان می‌خورد که بلند شود، مرد تبسم می‌کند. بلند که می‌شود، موج صلوات حرم را پر می‌کند.
       جوان روی دستهای مردم؛ نقاره‌ها می‌نوازند و نسیم به شکرانه شفای علیرضا سبد سبد عطر گل محمدی نذر زائران حرم مطهر حضرت رضا(ع) می‌کند.
       علیرضا کنار ایوان می‌ایستد که سلام دهد. ویلچر جا مانده در گوشه صحن را می‌بیند، می‌خواهد بدود و بال بکشد، می‌خواهد فریاد بکشد و به تمام اهالی شهر بگوید؛ می‌خواهد زودتر به مادر بگوید دیگر گریه نکن، آقا امام رضا(ع) شفایم دادند.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی امام رضا

پنج شنبه هفتم 8 1388
من در همه مدتى که با آن سالار و سرور و پدر روحانیم علامه فاضل تونى محشور بودم و از محضرش استفاده مى کردم ، یک کلمه حرف تند و درشت ، و یک بار اخم و ترش رویى از او ندیدم ، فقط یک روز که مى بایستى اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشیم ، چند دقیقه دیر شد؛ فرمود: چرا دیر آمدید؟
عرض کردیم : اختلاف افق از مدرسه مروى تا این جا موجب این تفاوت شده است ، تبسم فرمود و شروع به درس نمود.(1)
کتاب: داستان های حکیمانه در آثار استاد حسن زاده آملی ص 84
دسته ها : داستان روز
پنج شنبه هفتم 8 1388
X